تبليغاتX
بوی گل گندم
حرفهای خودم و دلم

عشق نرد بامی دو لته یی ست...

می خواهم بغضی دیگر را بر شانه های تو ببارم! که چقدر از کنار تو بودن خوش حالم!
دانستن این که کسی را داری تا بغض هایت را در پاکتی برایش بفرستی ، انسان را
در مقابل تمام تلخی ها و نا خرسندی ها رویینه می کند.... 
بغضی دیگر ترانه نامه یی دیگر را! کاش می دانستی !
دانستن این که کسی به حرفهای تو گوش می دهد تو را می فهمد! دانستن این که کسی هست
تا به هنگام سقوط تکیه گاه تو شود تو در هنگام سقوط او را دریابی ! مثل همان نردبام هشت شکل
نقاشان ساختمان که در اولین دیدارمان درباره آن با تو صحبت کردم! هیچ کدام از لته های آن نردبام ها
وبال طرف دیگر نیستند! آن دو تکه یکدیگر را کامل می کنند هم کناری شان به ایستایی با شکوهی بدل می شود
که حتی دیگران را امکان بالا رفتن می دهد امکان به دست آوردن خورشید !

دلم می خواهد مانند دولته ی  یک نردبام باشیم ! تکیه گاه تو امان هم ! آن چنان نستوه که بتوانیم هر انسانی را
پلکان معراج باشیم ! به هم تکیه می دهیم ، حتا اگر مسافران عابران نارفیق ، بعد  از عبور خود، از یاد ببرند مان !
........................................
خوش به حالت خانم رنگین کمان که این  متن های زیبا با تمام وجود تقدیم به شما شده است ..... از همه مهم تر این افکار زیباست....................
                                                                         (سلام خانم رنگین کمن....نامه های یغما گلرویی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 15:47  توسط سمیرا | 
توی این کره خاکی همه آدمها بالاخره یه روزی،یه جایی، یه جوری، یه کسی رو دوست داشتند و      دارند... تا حالا فکر کردی که چرا قشنگ ترین دوستیها و دوست داشتنها یه جایی میره زیر سوال ... ؟؟ خود ما هستیم که دوست داشتن و دوستیمون رو میبریم زیر سوال...بعد آدمها مجبور میشن همدیگرو جا بذارن و برن...    ...   ...

حالا برات مینویسم تا این نوشته، خوب شما هارو به فکر فرو ببره...خوب روش فکر کنید ... ... ...

۱.برای هر کس اولین روز آشنایی قشنگ ترین خاطره رو با خودش داره، برای تو چی ..؟؟؟ چند وقت     بود که بهش فکر نکرده بودی...؟؟؟

۲.تو این روزا سعی کردی نیمه گمشده ات رو خوب بشناسی...؟؟؟فکر کنم بعد از چند وقت دیگه باید    با اخلاق و روحیه اش آشنا شدی نه...؟؟؟

۳.با هم خیلی جاها رفتید و خوش گذشته...اولین جایی که باهاش رفتی و به یاد بیار... ... ... ... ...    یادت اومد...؟؟؟(راستش و بگو چند وقت بود که بهش فکر نکرده بودی ...؟؟؟)

۴.چقدر محترمانه باهم حرف زدید...؟؟؟چقدر حرمتها رو نگه داشتید...؟؟؟چقدر سعی کردید صمیمیت   بی احترامی نیاره...؟؟؟چقدر همه چیز بر وفق مرادتون بود...؟؟؟

۵.اولین بحث و دلخوری که بینتون پیش اومده یادته...؟؟؟سعی کردید خیلی زود از دل هم دربیارید و    همدیگرو بخشیدید... اما حالا چی مثل اون موقع هست...؟؟؟بعد از اینکه ناراحتش کردی چه محبت   بزرگی بهش کردی که از دلش دربیاری...؟؟؟

۶.حالا بعد از یه مدت دیدی خیلی دوستش داری نه...؟؟؟ حالا اون دوست داشتن به اوجش رسیده        یا بال و پرش ریخته...؟؟؟ 

۷. توی این مدت که گذشته هنوز به خواسته های همدیگه توجه دارید...؟؟؟ چقدر  به حرفهایی که زدید عمل  کردید ...؟؟؟یا تا وقتی عمل کردید که به خواستتون رسیدید ...؟؟؟ ای بابا   حتما میخواهی تسلیم کوتاهی های خودت بشی و بندازیش گردن بی مهری زمانه ،وبعد  به هم  بگید که   ما نیمه گمشده همدیگه نیستیم...  ... ...

۸.تا حالا ازش پرسیدی براش کوتاهی کردی یا نه...؟؟؟اگه کردی برای جبرانش چی کار کردی ...؟؟؟

۹.فکر میکنی  اونقدر شناختیش، که اگه ازت بپرسم سه رنگی که خیلی بیشتر دوست داره چه        رنگهایی هستند...؟؟؟چقدر با روحیه اش و احساساتش آشنایی...؟؟؟چقدر برای حرفهای هم ارزش  قائلید...؟؟؟یا اینکه شب و بیشتر دوست داره یا روزو...؟؟؟از دیدن یه شاخه گل بیشتر خوشحال میشه  یا شنیدن کلمه دوستت دارم...؟؟؟اصلا میدونی چه گلی رو دوست داره...؟؟؟

۱۰.یادته قرار شد با هم همراه و همگام بشید...؟؟؟فکر کردی اگه یه روزی یکی از شماها مجبور بشه   تنهایی بره بالا و اون یکی رو جا بذاره چی میشه...؟؟؟بعد تازه میخواهی فکر کنی که چرا رفت ...؟؟؟

۱۱.خب بهتر نیست یه کمی تو خودت بری و فکر کنی که هدفت از دوستی و دوست داشتن چی ...؟؟؟ به کجا میخوای برسی...؟؟؟ به چی میخوای برسی...؟؟؟با این راهی که در پیش گرفتی...   ...   ...   هم  میتونه راهی باشه که تیرت رو به هدفت بزنه...........و هم میتونه راهی باشه که تو رو مجبور کنه  که از هدفت بگذری نه...؟؟؟

حالا دیدی چقدر راحت این دوستی و دوست داشتن  رفت زیر سوال... همه رو فراموش کرده بودیم و یادمون رفته بود.........

حالا فرصت خوبی که به سوالام فکر کنید.....نه که سطحی بنگرید.......منطقی و عاقلانه دور از هر نوع  احساسی......فکرکنیدباشه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ....منم فکر میکنم جواب سوالها رو درمیارم برای پست بعدی.........

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:42  توسط سمیرا | 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:38  توسط سمیرا | 

احساس می کنم ضعیف شده ام.....مثل لولای در اتاقم شده ام که به صدا در آمده است.....
توی این اتاق پانزده متری ، پشت این پنجره بسته سی خانه ای ، چه قدر کاغذ سیاه کردم و هنوز نتونستم صادقانه ترین حرفامو بنویسم ..... چند وقتی هست با سکوت زبانم و اتاقم رفیق شده ام
............
این آسمون ابری بیرون از این پنجره صفای خاصی به اتاقم میده..... و با من همراه و همراز.....
چند روزی هست که احساس های غریبی با هامه..... خیلی سخته..... ای کاش میدونستم  به چه امیدی باید بیرونش کرد.....
............
اما امروز ..... امروز..... از همه روزهای پیش برایم غریب و دلتنگ تر.......
احساس می کنم منم مثل همه روزها تکراری و عادی شده ام...... مثل یه سیگاری که آدم سیگاری(...)
فقط روزهای اول سیگاری شدن قدرش می دونست.....و با ترس و هیجان و لذت دودش می کرد هوا و آروم می شد......
اما حالا......فقط از روی وابستگی و عادت که دود میشه بدون هیچ آرامشی..... وقتی هم حوصله ندارن کام آخر بگیرن زیر پا له میشه......
من هم عادی شدم...فقط دارم تو مرور زمان له میشم و صدایی که توی سکوتم دفن شده است...

الان که دارم آسمون بارونی رو از توی اتاق ام میبینم...دلم برای یه جایی که برام پر از خاطره است     تنگ شده...و اینکه برم اونجا و تک تک بغضهایم را دود کنم و به بالا بفرستم...اما حیف حیف که دخترم و به جرم دختر بودن حصاری را باید به دور دوست داشتنها و خواسته هایم بکشم ............................

                  .......و من یک روز در این بی عدالتیها گم می شوم......

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:46  توسط سمیرا | 
.....ام

دلم می خواهد عمیق بیاندیشی ، منم همانند تو خوب آگاهم  که زندگی

صحنه بازیهاست... من خوب می دانم ....اما تو نیز بدان ، که تو برای بازیهای

حقیر آفریده نشده ای ، تو نباید خود را به بازی کوچک شکست خوردگی

بکشانی... به همه سوی خود نگاه کن، نگذار زمان پشیمانی بیافریند...

به زندگی زیبایی که در رویاهایت ساخته ایی بیاندیش، و به آن میدانگاهی

پهناور و نامحدود هدیه کن...

من تو را باور دارم ... باور های خودت را باور کن... زندگی ات سبز است و

خواهد ماند... مطمئن باش.....

عشق و دوست داشتن جمع اعداد و ارقام نیست ، تا آن را به آزمایش بگذاریم

مگذاریم هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه باشد... مگذاریم هر سلام سر آغاز

دردناک یک خداحافظی باشد ... مگذاریم که آدم ها با حرفهایشان

و رفتارهایشان رویا هایمان را خراب کنند...

ما باید اثبات کنیم که همه چیز را دوباره بنا می کنیم... و در کنار هم بنا

می کنیم ... نیاز ما به هم نیاز به تمام ذرات زندگی است... ....................

برای به دست آوردن ساده ترین چیزها نباید سختترین راهها را

انتخاب کرد....

باورت دارم... خودت را باور کن.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:58  توسط سمیرا | 
نمره حرف بیست

       نمره عمل صفر

               پایان مشروط

                  نمره من.......  

                     نمره تو......نمره تو....

                           نمره دل......نمره من........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:22  توسط سمیرا | 
دلم برای خنده تنگ شده و خیلی چیزهای دیگه....

ای کاش کودکی بودم که بی دلیل به روی دنیا قاه قاه می خندیدم.....

ای کاش......

ای کاش......

ای کاش......

    و

ای کاش ، ای کاش ها برای من نبودند......

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 20:40  توسط سمیرا | 
اومدم خیلی دیر...تقریبا یک سال...اما باز اومدم...

گردگیری کردم...چون کلی غبار کهنگی گرفته بود...خیلی زیاد...

فکر کنم کسی دیگه سری به گل گندم من نمی زنه.................

اما من اومدم دلم می خواد دیگه تنهاش نذارم...اومدم اینجا......

خدارو دیدم ...دیدم که این من امسال کلی با من پارسال چقدر 

فاصله گرفته...به کمک خدا و به کمک عزیزی ...که عزیزترین برام...

روی ماه جفتشون رو می بوسم...هم خدارو وهم.. .. .. .. ..

 

                                                                      بوی گل گندم


...مگذار در لحظه هایی از زندگی به خاطر کوچکترین چیزها که بزرگ مینمایند

در چشمانت اشک بنشیند.اشکها برای غمهای بزرگ و شادیهای بزرگ است.

پس مگذار که بر زمین فروچکد.مگذار که پژمرده ات کند.

زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی راببینی. زیرا تو آن گلی

نیستی که در گلخانه ناتمامی نحیف و زرد می شود. بلکه تو آن پرنده ای

هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است پرواز کنی.

...برو و در گوشه بزرگی از خانه درونت شمعی روشن کن و آسمان را به

تماشا بنشین. دست خودت را بگیر و به دشتهای آب که در بی کرانی عالم

از نور ماه می درخشندسفرکن.آن گاه پاک و درخشان.از آبهای نور خورده به

بیرون اتاق بازگردو زندگی کن. آنچنان که شایسته توست.

آنجاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت. هر چند که به اندازه خودت آن

را یافته ای. آن گاه عشق را خواهی یافت. آن گاه زیستن را خواهی دانست.

آن گاه خواهي زيست. بي هيچ قيدي.بندي.رهاي رها...

 

                                                                          هيوا مسيح

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:13  توسط سمیرا | 
ساعت ۲ بعد از ظهر با گلم تو رستوران لاوین ...........
جفتمون دلمون گرفته بود....... تصمیم گرفتیم بریم سینما فیلم چهار شنبه سوری............
ساعت ۲:۳۵ ..........تو رستوران............
می رسیم ، نمی رسیم ، ........فیلم ساعت ۳ شروع می شه ...........می رسیم ، نمی رسیم ، .... حالا بریم شاید برسیم........
ساعت ۳:۱۰ رسیدیم سینما فرهنگ .......وای خدای من چه قدر شلوغه.........
وقتی تو اون تاریکی داشتیم دنبال صندلیمون می گشتیم صدای جیغ هدیه تهرانی منو از جا پروند.......
وقتی نشستیم دیدم که چقدر دلم برای سینما تنگ شده بود از یه بوس کو چو لو تا الان نیو مده بودم........
نمی دونم چهار شنبه سوری دیدید  یا نه........ولی......یه جورایی بازم خیانت آقایونو نشون میده........
البته آقای فرهادی واقعا همه رو تا آخر فیلم دو دل نگه داشته بود...........خانومه شکاک.......یا آقاهه واقعا خیانت می کنه.......

یه جایی از فیلم نشون میده که آقاهه بی گناه ، قسم جون بچشو می خوره که زنشو دوست داره ، بچشو دوست داره ، زندگیشو دوست داره ............
دوستم دست منو گرفت ، گفت : دیدی سمی چه قدر آقاهه خوبه .....زنش این همه بهش شک کرد اما مرده باز ازش معذرت خواهی میکنه.......پس دیدی دید من و تو نسبت به مرداچه قدر بد شده.........
با اینکه قبول نداشتم بهش لبخند زدم........ نگاهم به صندلی جلو افتاد.........یه پسر دستشو انداخته بود دور گردن دوستش.....نمی دونم تو گوشش چی می گفت ،حتما می گفته دیدی خانوما چه قدر بچه گانه فکر می کنند و شکاکن........( پیش خودم گفتم بازم خالی بندیهای همیشگی .........)             

چند دقیقه آخر نشون داد که حدس خانومه درست بوده.......شکاک نبوده......
نشون میده که آقاهه با یه خانومه دیگه (همسایه رو برو شون )تو ماشین نشسته........آقاهه گریه می کرد و می گفت:من دوست دارم.... اگه یه روز نبینمت دیوونه میشم.......دوست دارم......بدون تو نمی تونم زندگی کنم......دوست دارم.....دوست دارم........

دیگه حتی صدای نفس کشیدن ها هم به گوش نمی رسید..........آخر فیلم نشون داد که خانومه راحت خوابیده ....مطمئن شده بود که همسرش دوستش داره.....بهش خیانت نکرده......( به نظرم بازم طبق معمول زود قانع شده بود........)

حالم خیلی بد شد............

چراغا که روشن شد طبق معمول هنوز روی صندلی ام نشسته بودم قیافه بقیه رو می دیدم بعضی از آقایون از شدت ناراحتی و عصبانیت سرخ شده بودند.....بعضی ها می خندیدند..........بعضی ها هم   می گفتن این چه فیلمی  بود که اومدیم....
 
تو چشمای بعضی از دخترا ترس و نگرانی رو می دیدم......

ــــ سمی چه قدر حالمون بد تر شد ای کاش نمی اومدیم.........
ــــ عزیزم واقعیت بود........

تجریش از هم جدا شدیم .......
سوار تاکسی شدم.......این کنار دستی من انگار نمی تونست درست بشینه......اصلا حوصله دعوا کردن باهاش نداشتم چون میدونستم تموم ناراحتیمو سرش خالی می کردم...........
آقا لطف کنید نگه دارید من پیاده می شم......وقتی خواستم پیاده شم آقای راننده گفت : خانوم ما که تازه راه افتادیم............چرا پیاده می شین؟؟؟؟....نتونستم خودمو نگه دارم گفتم : پیاده شدم که اون آقایی که  پشت نشستن راحتتر بشینن با اینکه جای دو نفرو گرفتن اما انگار هنوز راحت نیستن.....
پیاده اومدمو فکر می کردم...

به خودم می گفتم : اون  به زنش می گفت : دوست دارم اما کتکش زد فقط به خاطر اینکه یه ماشین جلوی پاش نگه داشت .....آخه به اون چه.....که باید کتک بخوره....اون که کاری نکرده بود.....
گفت:بچمو دوست دارم اما قسم دروغ خورد که من به تو خیانت نکردم.....
گفت: زندگیمو دوست دارم اما به زن و زندگیش خیانت می کرد.......
به اون خانومه گفت که دوست دارم اما قبلش به زنش گفته بود......

خدایا منم تا چند وقت پیش از عزیزم ، نه سمیرا اون دیگه عزیز تو نیست  ......این کلمه رو شب و روز می شنیدم.....الان می دونم که دروغ می گفته....دروغ.....همش دروغ بود.....اگه دروغ نبود همه چیز یه شبه تموم نمی شد...به سرعتم آدم دیگه ای بیاد تو زندگیش........شایدم از اول بوده.......

دیگه نسبت به همشون بی اعتمادم ....می ترسم ازشون.....حرفاشونو باور نمی کنم.......حتی وقتی بابام دیر میکنه من به جای مامانم نگران میشم.....همشون راحت به همه  دروغ میگن.....قسم دروغ می خورن.....خیانت می کنن........

ای کاش علت کارشو نو می فهمیدم...تنوع طلبی؟؟؟ زیاده خواهی؟؟؟ شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 17:35  توسط سمیرا | 

                                                    هو المعشوق

بار خدایا : 

اگر می خواهی چشمان مرا بگیر اما چشمان قلبم را بینا تر کن.
اگر می خواهی گوش مرا بگیر اما گوش قلبم را شنواتر کن. 

 اگر می خواهی زبان مرا بگیر اما زبان قلبم را رساتر کن.
اگر می خواهی صورت زیبا را از من بگیر اما سیرتم را زیبا تر گردان.

بار خدایا:

به من قلبی عطا کن که حسادت، بخل، کینه...  نسبت به معشوق به خودش راه ندهد.
مرا با قلبم عاشق کن نه با چشم نه با گوش و نه با زبان..... 

بار خدایا: 

 مگذار که گرفتار احساسات زودگذر شوم و بند شهوت مرا به اسارت خود در آورد...
مگذار از روی جهل و نادانی ام نام هوس را عشق بگذارم...
مگذار دچار تنوع طلبی و زیاده خواهی شوم...

بار خدایا:

اگر زمانی عشق ،  مرا لگد کوب می کند و به آن خیانت می شود مرا عاشق مگردان...

بار خدایا:

آن هنگام که عاشق شدم...دچار روزمره گی نشوم... و عادت و وابستگی جایش را به عشق ندهد... و غبار کهنگی آن را کم رنگ نکند.... و قلب من خسته از پاکروبی اش.....

بار خدایا:

من نه یک روز بلکه هر ثانیه بدانم که عاشقم و عشق بورزم...بدانم که عشق ورزیدن زمان ندارد....

بار خدایا:

در عاشقی به من آن ده که آن به.....

بار خدایا:

 همچون روز عشاق حقیقی که پاکترین روز است با پاکترین احساسم با قلبی رنجیده از...آرزو می کنم که :
عاشق شوم ، نه عشق زمینی ، عشق آسمونی ....

                                                                    ( آمین)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:16  توسط سمیرا |